تبليغاتX
عروسک کوکی دلباخته

 
 
 

 

سلام

میعاد در لجن صد بار اومدم وبت که نظر بذارم اما انگار نظرخواهی واسه پستات فعال نبود!!!!

من جه کار کنم اخه؟؟؟!!!



Thu 29 Oct 2009 |
 

 

به همون رسم همیشگی سلام...

الان که دارم برات مینویسم چشمام پر اشکه...!مثه خیلی وقتا! وقتایی که با صبوری گریه کردنامو تحمل میکردی و تو سکوت درکم میکردی!!!مثه شبایی که هیچکس نبود ضجه زدنامو ببینه و من واسه این که صدای گریه هام خوابای قشنگ اهل خونه رو تبدیل  به کابوس نکنه بالشمو محکم گاز میگرفتم!شاید تنها بالشم میفهمه اون شبا چی کشیدم!با اون گاز گرفتنا بهش فهموندم درد داشتنو درد کشیدن چقدر سخته!!!(مرسی بالشم که همپای من درد کشیدی!)

تصمیم گرفتم برات بنویسم چون بعضی حرفا به زبون اوردنشون سخته...خیلی سخت!!!

خواستم  اولین و شاید تنها کسی باشی که از بزرگترین تصمیمم با خبر میشی!مثه همیشه ی این  مدت اولیش تو باشی!خواستم فقط تو بدونی که دیگه میخوام نباشم!عزیز،باور کن بودنم خیلی ها رو اذیت میکنه!!!میخوام دیگه اذیت نشه!میخوام مثل همیشه به نفع اون کنار بکشم!ولی اینبار انقدر عقب که دیگه دیده نشم!!!که حتی وجودم رو زندگیش سایه نندازه!

الان دارم اشک میریزم تا با این اشکا همه ی دلبستگی هامو بیرون بریزم تا وقتی خواستم قرصا رو بندازم بالا دیگه دلم واسه از دست دادن چیزی نسوزه!تا یادم باشه خوشی های این دنیا کمتر از اینه که راضی به تحمل سختیاش بشم!تا یادم باشه هنوز به اولای این زندگی نرسیده چقدر اشک ریختم!تا خیلی چیزا یادم باشه...!یادم باشه واسه هیچکس بودو نبودم مهم نبود ولی نبودنم خوشحالشون میکرد!اشکام باعث میشد لبخند بزنن شایدم بخندن...بلند!!!...یادم باشه و بمونه که هروقت زمین خوردم همه بی توجه از کنارم رد شدن هیچکس دستامو نگرفت یا شایدم دستامو گرفتو پرتم کرد بالا تا محکم تر زمین بخورم!...

با این همه میدونم کسایی که تو دل ادمن هیچوقت بیرون نمیرن و ادم همیشه حتی زیر خاک عشقشونو تو دل نگه میداره!ولی امیدوارم هیچوقت دلپری ها و ناراحتیا تو دل ادم نمونه و تبدیل به اه نشه اخه اگه اینجوری باشه بد جوری زمین میخوره!و اون موقع دیگه من نیستم که دستاشو بگیرم ؛اگه قرار باشه این قطره اشکا تبدیل یه اه بشه،عشقمم(هه...میبینی هنوز فکر میکنم مال منه!...)باید بمیره!چون داغی این بغضا که گاهی نمیترکنو حسرت میشن  زندگیشو به اتیش میکشن!...و من هیچوقت بدشو نخواستم!

نگو ارزششو نداره،نگو لیاقتمو نداشت،سرزنشم نکن،یادمه یه بار بهش گفتم واسش میمیرم،خندید و مثه همیشه مسخرم کرد!میخوام لااقل خودم باور کنم که واسش میمیرم!میخوام مثه همیشه سر حرفم وایسم!

دلم براش تنگ شده!خیلی!...انقدر که که این سه نقطه ها که همیشه جای بغضو دلتنگی میذارمشون دیگه نمیتونه بزرگی این دلتنگی رو مشخص کنه!امید وارم بتونی یک هزارم این دلتنگی ها رو درک کنی!متاسفم که نمیتونم واسه اخرین بار ببینمش!متاسفم که نمیتونم خودم ازش خداحافظی کنم!متاسفم که موقع خداحافظی دستاش تو دستام نیست!... و خیلی متاسفم که مجبورم خداحافظی کنم!

تو این مدت واسم دوست خوبی بودی،خیلی خوب!خیلی جاها کمکم کردی و گاهی فقط حرفامو میشنیدی که اینم کلی ارومم میکرد!نمیدونم خودم دوست خوبی بودم یا نه! ببخشید اگه گاهی از دستم ناراحت شدی!

واسم دعا کن که زنده نمونم چون اگه بازم به اجبار بخوام نفس بکشم دیوونه میشم!اره،راست میگی خودکشی جرات میخواد پس دعا کن موقعی که میخوام قرص بندازم بالا یاد خاطره های همیشه تلخمون نیوفتم!میخوام از اخرین روز زندگیم مثلا لذت ببرم!نمیخوام به بودن و نبودن فکر کنم!نمیخوام کسی منصرفم کنه!چون تنها کسی که میتونه اونه!البته اگه دیگه نبودمم نمیخوام بفهمه که واقعا به خاطرش میمردم!تو یه  نامه  ازش خداحافظی کردم! اما نگفتم دارم از کجا میرم از دنیای اون یا کلا از این دنیا!توام چیزی بهش نگو!!!نمیخوام بفهمه چقدر دوسش دارم!شاید عذاب وجدان بگیره البته اگه وجدانی باشه!!!...

خیلی حرف زدم ومثل همیشه اذیتت کردم،بازم ببخش!

(ممنون که خضعبلاتمو تا اینجا خوندی!)

 

این نامه یه روز نوشته شد که میخواستم نباشم،برای یه دوست خوب!اما یه سری اتفاقات باعث شد تصمیمم عوض بشه!



Wed 19 Aug 2009 |

 
 

 

 

 

 

"ازت نمیگذرم"خواستم اینو مثه پتک تو سرت بکوبم!که بفهمی چندش اور بودن یعنی چی!اره،میخوام چندش اور باشم!اینقدر که بدنم برعکس همیشه بوی تعفن بده!اینقدر چندش اور که که از نگاهم هرزگی بریزه!بعد بخندم!بلند!با یه لحن چندش اور!اصلا حتی میخوام چندش اور بنویسم!میخوام به خودکارم اجازه بدم یه فاحشه باشه که جوهرش به رنگ هرزگی بنویسه!اصلا از این واژه خوشم میاد!هرزه!نه، نمیخوام هرزه باشم!اصلا!فقط میخوام فکر کنی هرزه شدم!مثه بقیه فکرات اشتباه!فکر کنی که تمام این فاصله های تلخو با هرزگی پر کردم و بازم به اشتباه!اره!اشغال اونجوری نگام نکن!حالم بده، خیلی بد!اینقدر که اگه بهت بگم چقدر حال توام بد میشه!اینقدر که بوی مرگ داره دماغمو نوازش میکنه!اره!حالم بد، بدتر از بدی های تو!بریدم از این زندگی!برو گمشودیگه نکبت!خودت که رفتی چرا فکرات نمیرن؟!مثه کرم داری مغزمو میخوری!به قول خودت کرم کراک!به خاطر فکرت که از مغزم نمیره!واسه رفتار اشغالیت!واسه وجود هرزت ازت نمیگذرم!

 

پ.ن:یکی گفت فکرای زردو از سرت بیرون کن!!!تو زردی؟؟؟!!!



Sat 1 Aug 2009 |

 
 
 حالم داره بهم میخوره،دیگه گریه جواب نمیده!!!دلم یه چیزی میخواد که ارومم کنه...قرص...اره شاید قرص،ولی نه یه چیز اشغالی مثه دیازپام!که فقط بخوابم واسه چند ساعت!میخوام ارومم کنه!واسه همیشه!البته اگه مطمئن باشم توی قبر دیگه هیچ صدایی نمیادو همه چیز ارومه!!!نه،شایدم همون خواب با همون دیازپامای لعنتی جواب بده!!!اصلا سردرگمم!خودمم نمیدونم چی میخوام!ولی اینو خوب میدونم!...دلم میخواد بالا بیارم تو روی همه ی اون اشغالایی که وقتی تو خیابون با ظاهری که شاید احمقانه بوی هرزگی بده از جلوشون رد میشی بهت یه لبخند احمقانه تحویل میدن،پشت سرت راه میوفتنو... دلم میخواد سرشون داد بکشم:"احمق"احمقانست،خیلی...دلم میخواد بالا بیارم تو روی اون اشغالایی که یه روزی یکیشون داغونم کرد!زدم زمین!خردم کرد!ولی هنوزم دوسش دارم!عشقی که هیچوقت هوس نبود!تف تو این زندگی!دیگه حالم داره از این خنده های هیستریک بهم میخوره!!!دلم قرص میخواد!واسه ارامش!واسه فرار از این حقیقت زیادی تلخ!!!مگه کم اوردن شاخو دم داره که بهم اونجوری نگاه میکنی؟؟؟بوی هرزگی نگاهت داره خفم میکنه!!!نکنه انتظار داری به جای فریاد مثه همیشه یه خنده ی عصبی تحویلت بدم؟که تو فکر کنی هنوزم شادم!!!یا شایدم فکر کنی من یه هرزه ام!مثه خودت!من مثه بقیه ی به ظاهر ادمای کم اورده دلم یه همدم نمیخواد که دست تو دستش بذارمو بغلش کنم تا بوی هرزگی بدنش وجودمو پر کنه!من فقط دلم تنهایی میخواد!خواب!قرص!و شایدم همون اشغالرو که یه یه روز خردم کرد!!!فقط همون اشغالو!!!!!!!!

 

پ.ن:این روزا حس عشقو نفرتم هنگیده!!!

پ.ن:باید گریه کنم!هر چند اشکم دیگه دردی رو دوا نمیکنه!



Fri 24 Jul 2009 |

loveسلام...

بازم اومدم!اینبار خسته ی خسته!و هنوزم عاشق!عاشقی که هنوز چشم انتظاره!...

حالا مدتهاست فقط براش نامه مینویسم!نامه هایی که واسه همیشه پیش خودم میمونه!!!خواستم شما هم از گریه های هر شبم با خبر باشید!شاید بودنتون واسم مرهم باشه!!!

این نامه رو وقتی نوشتم که تاریخ از دستم در رفته بودو دیگه نمیتونستم بغضمو نگه دارم!

یکی بود،یکی نبود،یکی دیگه ام بود که اشنا بود،اون اشنا من بودم،من،دلقک خنده به لب روزگار!که اشکاشو پشت نقاب خوشبختی قایم کرده،که مدتهاست در انتظار یه مسافره،یه مسافر که شاید هیچوقت برنگرده و خستگی این دلقک هیچوقت تموم نشه،مثل اشکاش که هیچوقت تمومی نداره،اخه این دلقکه دلشو جا گذاشته،پیش یه سنگدل،یکی که حاضر نیست به چشماش نگاه کنه و غماشو از اون چشا بفهمه!واسه این دلقک خوشبختی مدتهاست یه نقابه،این دلقک خسته شده از تظاهر به خوشبختی،از پشت نقاب اشک ریختن،از اینکه همه رو به خنده رو میندازه و هیچکس حاضر نیست ازش بپرسه :ببینم زندگی سخته؟! کاش میشد این نقاب خوشبختی برداشته بشه تا همه بفهمن دلقک چقدر تنهاست،که بفهمن زندگی واسش سخته...خیلی سخت...تا همه خیلی چیزا رو بفهمن...اره،اینم قصه ی ماست...کاری به بالا و پایینش ندارم اما...قصه ی ما راست بود!!!



Fri 17 Jul 2009 |

 
 
 

سلام...

الان افسردپرسینگ حاد گرفتم!!!چون دوباره و این دفعه خیلی جدی بهم زدیم(نه، بهم زد!)ترو خدا حکایت مارو باش همیشه دخترا بهم میزنن مال ما خودش قهر میکنه!!!

این پستو فقط در مورد زندیگیم مینویسم،البته نیاز به ذکره که همه ی زندگیم اونه!!!!!!!!(این دیگه خیلی شعاری شد!)

 

  • همه چیز از یه سر کار گذاشتن شروع شد،بگذارید یه جور دیگه بگم من خیلی وقت بود دیگه با هیچ پسری کاری نداشتم به خاطر تجربه های تلخی که از این رابطه ها داشتم!!!اون روز با دوستم نشسته بودیم فک زدن که گفت بیا زنگ بزنیم به ...(گفته اسم نبرم!منظور دوست پسرشه)زنگ زدیم داشتند صحبت میکردند که...به دوستم گفت کی پیشته دوستم هم گفت فروغ!!!این اغاز بد بختی بود چون ...گفت گوشی رو بهش بده منم گوشی گرفتم خیلی بیخیال سلام علیک کردم گفت یکی از دوستام میخواد باهات دوست بشه همون موقع قطع شد من به دوستم گفتم که چی گفت دوستم هم بهم گفت به خاطر من باهاش دوست بشو (دوستم همیشه با دوست پسرش مشکل داره گفت اینکارو بکنم که اگه دوباره دعواشون شد ما اشتی شون بدیم(اند اینده نگری!))دوباره که زنگ زدیم من یه کم ناز و بعدم قبول کردم یه چند روز گذشت دیدم دارم اسگل میشم چون سر و کله یه دختری پیدا شد که گفت من دوست دختر فلانیم خواهشا دیگه بهش زنگ نزن (اون گفته بود من g.f ندارم)منم ادمی نیستم همجنس خودم ول کنم برم طرف یه پسر گفتم باشه من بیخیال شدم همون روزم با اون پسره دعوام شد و ...

          چند روز بعد وقتی دوستم با دوست پسرش صحبت میکرد پسره گفت که اینی صحبت میکرده برادرم بوده که با خط دوستم صحبت میکرده دوباره قرار شد من از این به بعد با برادرش با خط خودش صحبت کنم(با هویت خودش)

قصه اصلی از اینجا شروع شد دیگه بهش عادت کرده بودم به مهربونیاش،به نوع خاص حرف زدنش حتی به بد اخلاقیاش با تمام وجودم دوستش داشتم از گذشتش خیلی نمیگفت ولی همون یه خورده و اینکه میگفت اهنگ دلیل رفتنت مجیدخراطها مصداق قصه عشقشه باعث شده بود درکش بکنم ،همه چی رو براش گفتم گفتم از اینکه دوباره شکست بخورم میترسم بهم قول داد تا جایی که بخوام باهام میمونه به به سه شرط۱-بد قول نباشم.۲-حرف گوش کن باشم!!!!۳-دروغ نگم.شده بود به مامانم دروغ بگم ولی به اون هیچوقت نگفتم هر جور خواست بودم،ولی اون...

یه روز بهم گفت میخوام خطمو شبا بدم دست خواهرم(شبا تا صبح با هم صحبت میکردیم!)بعدم چند وقت بعد به طور کلی بدم دستش٬اخه من که کسیو ندارم٬گفتم منظورت چیه گفت باید خودت گرفته باشی هیچوقت دلم نمیخواست منظور حرفشو بفهمم واسه اولین بار جلوی یه پسر گریه کردم اشکامو پاک کرد ازم خواست بهس عادت نکنم گفت الان نه ولی باید یه روزی ازش جدا بشم بعدم اینقدر بحثو پیچوند که مثلا یادم بره اون شب تا صبح گریه کردم تنها سوالم از خدا این بود که چرا حالا که بهش وابسته شدم میخواد ازم جدا بشه؟؟؟

فرداش که بهش زنگ زدم دوستش برداشت و گفت خطش واگذار شده!!!!!!!!اصلا فکرشو نمیکردم.بلاخره پیداش کردم باهاش حرف زدم حتی ازش خواهش کردم تنهام نذاره!!!قبول نکرد.

یه ماه بیخیالش شدم البته بی خیال که نه،تو اون مدت با برادرش تماس میگرفتم و حالشو میپرسیدم.

داشتم دیوونه میشدم{بعضی وقتا فکر میکنم کاش میشد اشکو نوشت اینجوری خیلی راحت تر میتونستم احساسمو توضیح بدم!اخه همش گریه میکردم!}

بعد یه ماه با وساطت برادرش اشتی کردیم ولی اون دیگه ...دوست داشتنی و خوش اخلاق اون موقع نبود سر هر چیز کوچیکی سرم داد میکشید یه روز باهاش قرار گذاشتم ولی نمیدونستم اون میشه اخرین باری که میبینمش به خاطر درخواست غیر منطقی که ازم کرد{فکر بد نکنیدااااااا!!!!}تصمیم گرفتم دیگه سراغش نرم اینکارم کردم هر چند اون روزا مثل لحظه های اخر زندگی برام میگذشت!!!یه روز یکی از دوستام تماس گرفتو اهنگ دلیل رفتنتو گذاشتو من دوباره هوایی شدم وقتی بهش زنگ زدم اخلاقش دوباره مثل اولا شده بود،و این خیلی خوشحالم میکرد ولی دیروز ازم خواست بیخیالش بشم گفت میخواد تنها باشه....{بغض}منم قرار بود حرف گوش کن باشم.پس تنهاش گذاشتم و منتظز میمونم که شاید یه روزی دوباره برگرده،یه انتظار عبث...

 

 



Mon 1 Sep 2008 |

 
 
سلام...

بابا ما رو حسابی شرمنده کردین،اون همه نظر نگفتین یه موقع ذوق مرگ میشم!!!!

قرار بود در مورد خودم بنویسم اینکارو میکنم،ولی هر وقت تونستم اینقدر جالب بنویسم که تا اخرش بخونید!!!

حالا میخوام یه متن یه اهنگی رو بنویسم که شاید شنیده باشینش اما تمام متنو خطاب به اونی که خیلی خیلی خیلی خیلی...(همینجوری خیلی)دوستش دارممینویسم اونی که میدونه دوستش دارم ولی قدر این همه دوست داشتنو نمیفهمه و همه رقمه اذیتم میکنه

 

کنار هر قطره اشکم
هزار خاطره دفنه
اینقدر خاطره داریم
که گویی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشقت
عشقی که مثل زَهره
ولی بی عشق تو هردم
خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما
به این بودن نیازارم
تو که حتی با چشماتم
نمیگی آه دوستت دارم

اگه گفتی دوستت دارم
فقط بازی لبهات بود
وگرنه رنگ خودخواهی
نشسته توی چشمات بود

هر چی عشقه توی دنیا
من می خواستم مال ما شه
اما تو هیچوقت نذاشتی
بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه
با تو همخونه می مونم
نمی دونستم نمیشه
آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

چشام همزاد اشک و خون
دلم همسایه آهه
زمونه گرگ و عشق تو
شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح
کنار گلّه احساس
چه رسمی داره این گلّه
سر چنگال گرگ دعواس

تو اینقدر خواستنی هستی
که این گلّه نمی فهمه
اگه لبخند به لب داری
دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق
حیله تورو رو کرد
نفرین به دل ساده
که به چنگال تو خو کرد

هر چی عشقه توی دنیا
من می خواستم مال ما شه
اما تو هیچوقت نذاشتی
بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه
با تو همخونه می مونم
نمی دونستم نمیشه
آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

هر چی عشقه توی دنیا
من می خواستم مال ما شه
اما تو هیچوقت نذاشتی
بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه
با تو همخونه می مونم
نمی دونستم نمیشه
آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی



Tue 26 Aug 2008 |

سلام...

تقریبا از وب نویسی منصرف شدم نظرام خیلی کمه تازه همشم ماراله!!!اتو این پست اگه نظر ندین من دیگه قهر میکنم.

اقا یا خانم منتقد من هیچ کامنتی رو پاک نکردم تازه شما اگه جسارت داشتی یه مشخصه ای از خودت میذاشتی،نظرتم اگه اشکال نداره دوباره بنویس تا جوابتو بدم.

 

این مطلب اثری از شل سیلور استاینه،که من کلی دوستش دارم.

 

اولین بار که بخوام بگم {دوستت دارم}خیلی سخته،

تب میکنم،عرق میکنم،میلرزم...

جان میدهم هزار بار،میمیرم...

و زنده میشوم دوباره پیش چشمانت تا بگویم{دوستت دارم}

اولین بار که بخوام بگم دوستت دارم خیلی سخت است

اما اخرین بار ان از همیشه سخت تر است

و امروز میخوام برای اخرین بار بگویم{دوستت دارم}

و بعد راهم را بگیرم و بروم

چون تازه فهمیدم

که تو هرگز دوستم نداشتی!!!

 

 منتظرم که به ادامه امیدوارم کنید...



Sun 17 Aug 2008 |
سلام

 الان بدرقم قاطیم رفتم تو وب محمد رضا هی خوندم، هی حرص قورت دادم.قرار بود پست بعدی عکس باشه حالا شده یه پست واسه طرفداراری از حقوق زنان،اونایی که موافقن حقوق زنان بد جور داره پایمال میشه نظر بدن این نظر خواهی یه جورایی رو کم کنیه پس لفطان!(لطفا)کمک کنید .در مورد عکس هم تو همون پست نظر بدید بعد این قضیه میرم سر همون مبحث!

فعلا



Mon 11 Aug 2008 |

 
 
سلام بچه ها،

تصمیم دارم اپ بعدی عکس نی نی !!!باشه اگه موافقید،دستا بالا(یعنی نظر بدید)میخوام فضای وبو یه کم عوض کنم هر چند این فضا رو خودم بیشتر دوست دارم.منتظر نظراتتون هستم.



Mon 11 Aug 2008 |
Blog Skin